داستان 1
ماه ها از شروع جنگی عظیم می گذشت وجنگ همچنان ادامه داشت
سربازان هردو طرف، خسته شه بودند فرمانده یکی از طرفین جنگ ،با طراحی یک حمله بزرگ برای پایان دادن به این جنگ ،ارتش خود را آماده می کرد .
او طرح حمله رابا دقت ودرایت کامل ریخته بود وبه پیروزی نیروهایش اطمینان داشت ،ولی تنها مسئله نگران کننده ،خستگی ودو دلی سربازانش بود
فرمانده ، ابتدا تمامی سربازان ارتش خود را جمع کرد ودر مورد کلیات نقشه اش توضیحاتی به آنها داد. سپس سکه ای از جیب خود بیرون آورد ورو به سربازانش کرد وگفت«سکه را بالا می اندازیم اگر شیر آمد پیروز می شویم و اگر خط آمد شکست می خوریم»سپس سکه را به هوا پرتاب کرد .
همه به چرخش سکه در هوا ،چشم دوخته بودند... تا این که سکه به زمین رسید ...
بله شیر آمد ،هورااااااا. فریاد شادی سربازان به هوا برخاست .
فردای آن روز سربازان با نیروی فوق العاده ای به دشمن تاختند وپیروز شدند . پس از پایان نبرد ،یکی از معاونان فرمانده نزد او آمد وگفت :«قربان ،آیا شما واقعاٌ می خواستید سرنوشت کشورمان را با چرخش یک سکه تعیین کنید؟»
فرمانده لبخندی زد وسکه را به او نشان داد. هر دو طرف سکه شیر بود!
نتیجه داستان از نظر شما...